ترجمهی شعری از قباد جلی زاده
"برزخ"
مبخشای
مبخشایم
مرا مبخش
چندان كه دستم بر گنبد پستان حلقه زده است
نیم آنقدر به قصد دعا از هم بازشان نکرده ام
مبخشای
مبخشایم
مرا مبخش
چندان كه در مقابل رقصی عریان به سجده رفتهام
نیم انقدر به ركوع بر سینه سجاده نرفتهام
مبخشای
مبخشایم
مرا مبخش
چندان كه در گردابهای گرم اندام زن شنا كردهام
نیم انقدر به قصد وضو آستین بالا نزدهام
مبخشای
مبخشایم
مرا مبخش
كه سینهام
مزرعهای باشد از زلف زنان دیوانهای
كه لحظهای با من همخوابه شدند
و تار مویی از انها بهجا ماند
مرا مبخش
مبخشایم
مبخشای
روحم خیس خیس از "عورت" زن
دستم با دانه انارهای گناه سرخ
یك چشمم چلچراغ پستان و
چشم دیگرم رگباری از شراب
دهانم باغچهای شعر حرام و
نفسم
گروهی پروانهی فاحشه.
خدایا
با چه رویی جرعهیی "سلسبیل" و
نسیم برگی از "طوبی" و
وصال پستان فرشتهای را از تو تمنا كنم
كه من هنوز سرمستم از
بوی شرابی از "عین كاوه" و
نجوای برگی از "توی ملك" و
نوك پستان ادمیزادی.
به دربانان درگه "ریان" چه بگویم
كه من هنوز
كودك محلهى سیب باشم و
دلم
مشرف بر كوچهای از بوسه
مبخشای
مبخشایم
مرا مبخش
انگشتانم
به راه چیدن خوشههای انگور و
دست چین در ارتفاعات پستان
ف
ر
و
ر
ی
خ
ت
دیگر انگشتی برای شهادت نمانده است
یا رحمن و یا رحیم
یا منان و یا كریم
همچنانكه خون كور را لبریز از لبخند چراغ میكنی
همچنانكه سنگ را در توفان دل غرق میكنی
همچنانكه آهو و برگ به صحرا میبخشی
دوشی از آتشم ببخشای
پنجرهای از هدایتم بده
انگشتی از نورم عطا كن
مرا ببخش
مرا ببخش
مرا ببخش!
· عین كاوه: شهرکی مسیحی نشین در حومه شهر اربیل پایتخت حکومت کردستان. از انجا که شهر اربیل بافتی مذهبی دار، مردم برای خریدن و یا نوشیدن مشروب به عینکاوه میروند. در این شهرک مشروب فروشیها و بار و میخانه های فراوانی وجود دارد.
· توی ملک: از محله های قدیمی شهر سلیمانیه که حیاط خانه هایش پر از درختان توت میباشد. دخترانش به زیبایی شهره اند.
ترجمه شده از كتاب ـ شهید تنهایی قدم میزند ـ
برای خواندن ترجمه اشعار دیگری از قباد به خانه سعید بروید
بوهمی
هونهر تهنيا لهديکتاتورهکان راناکا، لهچهند وهحشييهکى وهک ئاغاى سهرۆک کۆمار ههلنايهت زۆر جار هونهرو جوانى و کتێب ناچاردهبن لهترسى جههل خۆيان بشارنهوه،
ئهو بينهر و خوێنهر و رهخنهگرانهى لهجوانى تێناگهن و حوکمى بهسهردا دهدن ترسناکترن لهو پۆليس و سهربازانهى ئاگريان تێبهردهدن
کامیل گیان،ههر ههرێمێک بتوانێت ديکتاتۆر و جهلادى زور بهرههم بهێنێت لهگهليشياندا هونهرمندى درۆزن، رهخنهگرى گهمژه، بينهري کوێر زۆر بهرههم دههێنێت
کامیل گیان: ئهگهر تا ئيستا رهخنهو بيرو برواى خوم لهسهر وتارهکانى ئيوه نهداوه تهنيا لهترسى نهزانيه
من تهنيا خوێنهرى باشم
بههيواى سهرکهوتنى ئيوه
بهلام تێکۆشانم وایه که به خوێندنهوی باش تێبینی خۆمت بۆ بنوسم
بهسپاسهوه
ترجمه:
هنر تنها از دیکتاتورها فرارنمیکند، از چند وحشی همچون آقای رییس جمهور فراری نیست
خیلی اوقتات هنر و زیبایی و کتاب، مجبور میشوند از ترس جهل خود را مخفی کنند
بیننده و خواننده و منتقدانی که از زیبایی جیزی نمیفهمند، و در موردش حکم صادر میکنند، ترسناکتر از پلیس و سربازانی هستند که آن را آتش میزنند.
کامیل جان، هر جایی که بتواند، دیکتاتور و جلاد بسیاری تولید کند، به همراه آنها هم هنرمند دروغگو، منتقد کودن و بیننده کور بسیاری تولید میکند.
کامیل جان، اگر تابحال نقد و نظر خودم را در مورد مطالبت ننوشته ام ، تنها از ترس ندانستن بوده است.
من فقط خواننده خوبی هستم.
با ارزوی موفقیت شما
اما در تلاشم که با مطالعه بیشتر، نظرات خودم را برایت بنویسم
با تشکر
سعید دارائی
اول گمان بردم که کلمه ی مبخشای برای متن خیلی سنگین است..اما بعد با توجه به بار مناجات شعر نتیجه گرفتم که بهترین گزینه است.. "آرش رضایی" به نکته ی جالبی اشاره کردند و آن اشتراک نگاه قباد و کازانتزاکیس به عنصر زن است..نمونه های عریان این اشتراک شعر "بوبولینا" و این تکه از شعر "برزخ" است:
(...زنان دیوانهای كه لحظهای با من همخوابه شدند و تار مویی از انها بهجا ماند..)
زوربای یونانی از تار موی زنانی که با او همخوابه شده بودند بالشی درست کرده بود برای خواب..این - تا مغز استخوان غوطه خوردن در زن - و رسیدن به بینشی چنین مهیب از جنس مخالف ، شکوهمند و وصف ناپذیر است..معرفتی که من اصرار دارم به نوعی عرفان نو تعبیرش کنم..
"مینو" به نکته ی عمیقی اشاره کردند.."دوگانگی یا تضاد..گناه و ثواب"..قباد در دوراهه ی شیطان و خدا به گونه ای هوشمندانه به خدا می غلتد..بدون آنکه حلاوت شیطان را انکار کرده باشد ..این یگانگی نوعی مذهب جدید می آفریند که قابل بحث است.. قدر قادریت خدای قباد در هر چرخش به سوال گرفته می شود..چراهای قباد بی پایان است و انسانی..و ارده ی خدا همیشه بر نیک است..نیک چیست؟
سوال:
"آیا در روز حساب در یک مرتبتند
آنان که خون زن را می ریزند
با آنان که لبان زن را می بوسند؟"
قباد وزنه را به جانب نیک انسانی سنگین می کند..خدایی که حکم به سنگسار و گردن زدن زن می دهد به چالش کشیده می شود..خدایی که هیچ شبیه خدای رحمان و رحیم نیست..خدایی که سینه ی دوعا را با سنگ خرد می کند و در خیابان های تهران لگد بر پهلوی زنان زیبا می زند..خدایی که بر آینه ی سینه های زن جل و برگی ضخیم می کشد..خدایی که خود سرسپرده ی شیطان است و تباهی را تجویز می کند..سیاهی را.......
"عورت زن ، چلچراغ پستان ، رگبار شراب ، باغچه ی شعر ، پروانه ، نجوای برگ ، نوک پستان ، کوچه ی سیب ، کودکی ، بوسه ،" و بسیاری دیگر ..
اگر اینها همه نور نیست..پس نور چیست؟
مینو نصرت
شعر زیبای برزخ با ترجمه ای دیگر از کامیل عزیز می خوانم .
من این شعر را دوست دارم پس لایه لایه عمیق تر می شوم و می روم در حالت مناجاتی شعر به قول " سعید " و سر از کودکی های شاعر بیرون می آورم / نوزاد از بدو تولد تا دو سالگی از شیرمادر تغذیه می شود و من اضافه میکنم همچنان که از شیر مادر تغذیه می شود از آغوش گرم / نوازش /حس امنیت و عشق مادر نیز می باید به همان اندازه بهره مند گردد تا جان نوزاد بعلاوه ی جسم هر دو بزرگ شوند / اینجا شاعر هویتی کودکانه دارد و لطفی معصوم در خطوط چهر ه اش دویده / رو به خدایش کرده و از او طلب بخشش میکند . چرا؟ قباد اینجا شبیه نوزادی ست که از شیر سیراب است و از عشق اما نه/ به گمانم از دیدگاه روانکاوانه شاعر در شخصیت "دهانی " که میل بی حدی برای مکیدن پستان دارد گیر افتاده است /حفره ای که می باید از عشق مادر پر شود گویا خالی مانده است و متاسفانه دیگر این حفره با هیچ مهری هر چند شبیه مادر پر نمی شود.
واژگان از ناخود آگاه شاعر بیرو ن میریزند و قلم او می نویسد . شعر از حالاتی سخن می گوید که انگار شاعر بی آنکه به آنها آگاه باشد بر او رفته است / گنبد پستان/رقصی عریان/گرداب گرم اندام زن/زلف زنان دیوانه/عورت زن { اینجا نمیدانم چرا عورت در گیومه گذاشته شده است }چلچراغ پستان و ....... تمام این تصاویر نشان می دهد شاعر با توجه به اینکه مرد است و نیز با توجه به " عقده ادیپ " مشهور فروید و شخصیت دهانی " مازوخیسم " به نظر من سر در پی زنان نهاده و از خداوند خود هم در این دنیا و هم در آن دنیا وصال پستان فرشته ای را تمنا دارد.
با توجه به اینکه جامعه ی مرد سالار امروزه پر از تابوهای گوناگون است و تخطی از هر کدام آنها در ذهن فرد احساس گناهی بزرگ به همراه دارد شاعر که ناخودآگاهش او را به دنبال زنان زیبا می کشاند و هر بار بعد از هماغوشی گویا همان احساس گناه کبیره روح و روانش را در هم می کوبد پس جهت توبه / نخست از جایگاه مردی یاغی که درونش را دردی جانکاه می سوزاند لب یه سخن می گشاید و هر آنچه شعبده دارد را بیرون می ریزد { نوعی اعتراف } پس آنگاه از صفات والای خداوند جهت کمک به خود استفاده کرده میخواهد او را ببخشد.
شاعر حین ارتکاب گناه خود را در کوچه های سیب میبیند / دقیقا در جائی که نسیبی از طعم سیب نبرده است. پس طبیعی است هر کجای جهان را که می نگرد درخت / پروانه / زن و زن / همه پیکره ی زن را دارند .
درست است اراده ی خدا بر نیک است / نیک درست درهمانجائی که شر است معنا میدهد همچنان که شب در مقابل روز و غیره .
نام شعر برزخ است و نه دوزخ یا بهشت/ بقولی شاعر ناگهان خود را در جغرافیائی به جا می آورد که نه خود را مستحق دوزخ میخواند نه بهشت. حد فاصل " گناه " و " رستگاری " و در این مرحله تنها پشیمانی و توبه نماینده ای نجات بخش است . شعر با تصاویری زیبا و بکر آغاز می شود شعری سراپا عریان / عریان تر از هر زن عریانی و پله پله خود را به آستانه ی رستگاری می رساند / خدائی که قباد به آن ایمان دارد خدائی ست که زیبائی را دوست دارد /چون خود آن را در مخلوقش که در این جا "زنان " است به ودیعه گذاشته است. گرچه این زیبائی در جامعه ی اکنون با قلم دستان " آدم " مخدوش گشته و ره به سوی تباهی کشانده و تحت عنوان ضعف به خورد مردم داده میشود که این نیز خود بهای سنگینی است که جامعه و بخصوص جامعه ی " زنان " می پردازند تا در ازایش فرهنگ و تمدن و تکنولوژی و علم پیشرفت کند. مهم نیست چه بر سر انسان می آید ..بقول " فروید " تمام تمدن به خرج سکسوالیته بنا شده است و آن لیبیدوئی که باید صرف سکسوالیته میشد مصروف بنای فرهنگ و تمدن شده است }.
و این تازه نیست / شاعر؛ زن خفته در هزار توی خود و جامعه را برگ برگ ورق می ز ند مگر رخنه ای به بیداری بگشاید و در این راه خود را نیز برگ برگ ورق می زند یک رابطه ی متقابل و به گمان من انسانی.
ولی من همچنان با { گروهی پروانه ی فاحشه } حرف دارم تا بعد....
سعید دارائی به مینو و کامیل
نظریات این "فروید"اعظم همواره مراجع تقیلید را در ذهن من تداعی می کند.این که شخصیت انسان برآمده از دوران کودکی است ، درست..اما در این جهان بدون قطعیت ، صدور چنین حکم مطلقی جز اشمئزاز حاصلی در بر نخواهد داشت..
سیر طبیعی رشد آدمی ( رشد جسمی و ذهنی ) به صورت منطقی در هیچ مرحله ای ثابت نمی ماند..ثابت ماندن ، نشانه ی عدم رشد و نمایانگر بیماری است..این عدم رشد در ذهن به صورت بیماری های مختلفی بروز می کند که از آن نمونه : میل به محارم..میل به همجنس..خودارضایی..میل به حیوانات..و سایر انحرافات جنسی است..
من میان پستان زن ( که سخت دوست می دارم ) با لذت دهانی ِ کودکانه ای که "فروید " در صدد تبیین آن است ، ارتباطی نمی بینم..همانطور که ارتباط دادن امیال افراد gay به ماندن در لذت مقعدی ِ خردسالی..- که اگر خوشبینانه بر این نظریه مکث کنم ، مشمولین آن را طبق اشاره ی قبل بیمار فرض خواهم کرد..
بحث ما "چون و چرای " رخ نمودن پدیده ای است که از آن به عنوان "هنر"یاد می کنیم..اگر قول "فروید"را بپذیریم که بنیان هر اثر هنری بر امیال سرکوفته ی جنسی است ، دیگر مسئله ای برای طرح باقی نمی ماند..ما را به خیر و تعالی ِ دیرسالی که از آن دم می زنیم به سلامت..زندگی تنازع مختلط در کثافتی است که بهترین نمونه اش "کوری سفید"ساراماگو است..
و اما تعالی چیست ؟
وصف بی وصفی است که از چالش های جسم و ذهن فراتر رفته و فراسویی خاص را خلق می کند..اتفاق خجسته ای که به ان "زیبایی"می گویند..و معرفت بر آن حاصل رنج و تعبی صعب است در پی معنا..
تاریخ ادبیات ، تاریخ تنازع ذهن بندناپذیر انسان برتر با تابوهای فرودستان است..روزگارانی " زلف و خال و زنخ و آغوش و لب و چشم و بوسه و کمر " بود و حالا " پستان و عورت و باسن و سکس و برهنگی"..هر کدام از این اعضای مبارک در ادبیات دنیا شناسنامه ای دارند که خود یک منظومه ی قطور می شود..
این تنازع اعلان جنگ با طبیعت مخنثی است که فروید بر آن اصرار دارد..بدین تعریف که : منِ انسانی تابع کور چشم اندازهای تعیین شده ی غرایز خود نیستم..بلکه با سرشاخ شدن با آنها غرایز با شکوه تری را خلق می کنم.. دستکار انسان اندیشمند ، گریز از نکبت و اشمئزاز است..
لذت به عنوان غریزه ی اصلی هر لحظه در پی کمال می چرخد..تنوعی که در سکس و پندارهای آن دنبال می شود ، تقلایی در جهت اعتلا ست که فرجامش به شادکامی می انجامد..
در شعر قباد این تلاش و تقلا با چنگ درافکندن بر هر ریسمانی نمود پیدا می کند..ریسمان های انسانی ، شیطانی ، و الهی..که با محلوج نمودن و کلاوه (کلاف)کردن آنها ، نردبانی دیگر برای فرارفتن عرضه می کند..تلاش او برای قطره چکان کردن هستی در اندام زن ، حکایت از این اراده دارد..در "زن" قباد عنصری از طبیعت و جامعه ی بشری فراموش نمی شود.. فصل ها همه به دلربایی در اندام رنگ رنگ زن رقصانند.. آسمان و ابر و برکه و موج و خلیج..گوزن و گرگ و اسب و کبک و کبوتر..گلوله و مین و بمب و نارنجک و باروت..استعمار و استثمار و استقلال و آزادی..همه در پیکره ی دلنشین "زن" تندیس زنده ی واحدی را تشکیل می دهد که سخت "انسانی"است..
(ادامه دارد...)
مینو نصرت
کامیل عزیز : کاش اولین نظر که به زبان کردی است را می شدبا ترجمه اش بنویسی/ اظهار نظر جدل نیست بلکه رسوخ به قسمتهای تحتانی شعر است و من مایلم به این شعر از بعد های گوناگون نگاه کنم .
بهتر است بگویم این ترجمه از شعر قباد مرا میان زمین و هوا معلق نگاه میدارد . وقتی به مصرع { نفسم / گروهی پروانه ی فاحشه } می رسم . شاعر با علم بر اینکه نفسش / گروهی پر وانه ی فاحشه است مقابل خدا ایستاده و تقاضای بخشش می کند. چرا؟؟؟
آن چه او را وا میدارد به این مناجات از کجا می آید؟ خواننده ی زن با خواندن این شعر چند لایه می تواند از روی عریانی اش بردارد و به ستایش آن بر خیزد؟ با کدام اعتماد طرح کشیده ی اندام برهنه اش را در این شعر به سینه می چسباند ؟
اگر قباد پای بند اعتقاد و ایمانی است که او را به محراب می کشاند / چگونه از زنان که لگد مال شده اند از ابتدای خلقت تا اکنون آنهم توسط مردان / میتوان در خواست کرد با تداعی آزاد از زنی که هر گز آزادی را حس نکرده است به تصویر برهنه ی خویش بنگرد و ناگهان خود را نپوشاند ؟! برای قباد واژه ی گناه هنوز همان معنا را دارد که پیش همگان.
که من هنوز /کودک محله ی سیب باشم و دلم مشرف بر کوچه ای از بوسه .
شاعر خود می گوید اگر گناهی مرتکب شده ام / به حساب کودکی ام بگذار که دست از طلب بوسه نمی توانم که بردارم . چرا؟؟؟
من گمانم بر این است که پاسخ این سئوالها را روانکاوی می دهد. که ما همگان به نوعی کودک محله ی سیب هستیم و طالب بو سه و نوازش/ چون سیراب نشده ایم از آن/ چون ناتمام مانده و ناگهان قد کشیده ایم اما هنوز دلکی در سینه داریم مشتاق بوسه و نوازش و عشق.
بر می گردم
سعید دارائی به مینو و کامیل
شعر:"سنگی از سینه ها دعا برمی دارم و
می کوبم بر صلیب کلیساها
سنگی از سینه ی دعا بلند می کنم و
می کوبم بر مناره ی مسجدها"..
خدای قباد خدای بخشش و کرامت است..خدایی که بینش قباد به کلیسا و مسجد مربوطش نمی داند..خدای رسمی حضرات حاکمان و وقف خواران و عوام فریبان چیره دست..گنده بتی که بی محابا حکم به قتل می دهد و انفال می کند..خدای خلخالی..خدای صدام حسین..خدای برژینسکی..خدای شارون..
آیه:و از تو در باره ی انفال سوال می کنند..بگو که انفال حق خدا و رسول است..
بشر ی که ُمبلغ این خداست جمله ی دوم را نادیده می گیرد یا به راحتی خود را در مقام رسول خدا فرض می کند..پس مختار است که جهت رضای او هر عملی را آسمانی بداند..جورج بوش خود را نماینده ی مسیح معرفی می کند..و غافل است که دکترین مسیح بر عدم خشونت و تجاوز و خونریزی است..مهدویت خود را جاده صاف کن مهدی می داند و نمی داند دکترین مهدی سعادت بشر است و آرامش و رفاه..و نه نابودی با بمب اتمی..و همچنین خلخالی و صدام.. اساس ادیان رسمی بر دیکتاتوری است..پس هر جنایتی زیر پوشش خدایی بودنش مباح می شود..عملگران به این پندار در شعر قباد سخت چندش انگیز تصویر می شوند:
شعر: «من پستان مادرم را در دهان سگی سیاه دیدم»..
سگی که خود را صاحب جان و مال و ناموس مردم می داند و اراده ی نفرت بارش را بر آنها تحمیل می کند..دستکار قباد در شعرهای معترضانه اش یورش بردنی بی محابانه به این تفکر است..تفکری که در تعریف عامیانه اش الحادی است..
جسارت قباد در طرح سوال ستودنی است.. سوالاتی که بی پروا از خطوط قرمز می گذرند..شعر:« فرشتگان جنگ بدر چرا ، به یاری بچه مسلمان های حلبچه نیامدند؟»
اشاره به گفته ی محمد(ص) که فرمودند :دیدم فرشتگان بی شماری که با تیغ های آخته بر صفوف کفار زده بودند..
و بعث چهار هزار دهکده را در کردستان با خاک یکسان می کند..صد و هشتاد هزار انسان را به قتل می رساند ، زنده بگور می کند و خبر از فرود آمدن فرشتگان نیست!..
شعر:« به حاجیان بسته زبان بگوی
پیش از بوسه زدن بر سنگ سیاه
از خدای خانه بپرسند:
چرا در پناه دیوارهای تو
دختران ما هنوز
زنجیر به گردنند؟»..
دنیای ذهنی قباد که در شعر تبلور یافته است آنقدر بیکرانه است که مطالعه و بحثی همه جانبه می طلبد..من این جا فقط اشاراتی گذرا بر درونمایه ی این دنیا دارم..امیدم این است که دوستان صاحب قلم در این مهم برداشت های خود را کامنت کنند..
مینو نصرت
شعر خوب / شعری حقیقی ست با باری از وظیفه بر دوشش /شعری که از برخورد نگاه چشم و دل شاعرش به جهان پیرامونش شکل می گیرد و شبیه چشمه ای می جوشد و فوران می زند/زلالی که هم تشنگی را تمام می کند و اشتها را می افزاید و هم تازه میکند صورت و چشمان را. بر می انگیزاند و انقلاب می کند انقلابی انسانی بر خود / بر پوست و بر استخوان.
دانه ای گندم است که به خرمن جهان اضافه میشود ..
نزار قبانی می گوید : "از زمانی که چشم روی دنیا گشوده ام دیده ام زن که میان دندانهای مر دجویده می شود مردی که بعد از غذا دندانهایش را خلال هم میکند.من از دیدن این صحنه به هراس افتادم و ماجرا را از پدرم پرسیدم .
سیبیلش را تاب داد و گفت " زن همیشه منشا بلاست . خودش میان آرواره های مرد رفته و مرد هم او را خورده است. حال اگر نظر مرا می خواهی و نظر پلیس و دادگاه را . باید بگویم که هیچ گاه حق با زن نبوده است . "
این یک حکم کلی است از طرف دادگاه وقاضی مرد که صادر شده است و به نظر من بر میگردد به اسطوره ی آدم و حوا که یقینا بعد از اسطوره ی بارداری مریم باکره ساخته و پر داخته شده است . چه پیش از آن مادر سالاری رواج داشت گر چه من نه با آ ن سالاری و نه با این سالاری موافق نیستم .و بدین ترتیب مردان عنصر زایش را از زن گرفته و تحویل " آدم " می دهند و تکلیف زن را مشخص میکنند. معاون آدم و یار تنهائی اش. از اینجا به بعد است که تراژدی زنان نوشته می شود . دختران را زنده بگور می کنند و این جغرافیا نمی شناسد که در چین و ماچین هم .
قربانی اش میکنند در برابر خدایان/ کمر بند عفت می بندند/دختران باکره را به همخوابگی با حاکم و پادشاه وقت که خود را نماینده ی خدا بر زمین می داند ؛ می آورند. در اروپای قرون وسطی ارباب فئودال این حق را دارد که نخستین شب ازدواج هر دختر جوانی را به خود اختصاص دهد حتی در میان قبایلی بکارت زدائی دختران جوان در شب ازدواج از وظائف پدر دختر بوده است . بابلی ها اعتقاد داشتند که خدایان هر شب به ملاقات زنان راهبه و پرهیزکار می شتابند تا اینکه آنان را به فرزند پسر موهبت بخشند . مثال ها فراوان است و در مجال این بحث نمی گنجد روسپیگری مقدس هنوز در برخی از کشور ها از جمله ژاپن و هند رایج است .
زنان این سرزمین نیز از این شقاوتها نه تنها بی بهره نبودند بلکه مضاعف نیز. و اگر زن ایرانی هیچ الفتی با برهنگی خویش ندارد به خاطر این است که نه تنها قوانین سیاسی و مذهبی / بلکه تابوها خود حجاب روی حجاب پوشانده اند.
مقابل این زن اگر عریان راه بروی مرتکب گناهی کبیره شده ای. زنی که یا خته به یاخته اش حجابی ست قطور بر لختی اش.
من همچنان که آزادی سکس را در جوامع غربی احترام به زن و مرد نمی دانم . نگاه دگم و متحجر زن شرقی را که تراوشات ذهن مردان است را نیز انسانی نمی بینم/ اصلی گم شده است از زنجیر هی نظام طبیعی کم شده است . به عقیده ی من شاعر جستجوئی زیباست برای یافتن آن اصل گمشده . اصلی انسانی که در شرف کسوف ابدی ست اگر به وقت به این زنجیره باز نگردد.
شعر قباد در باره ی زن ؛عریان عریان است و عریانی زیباست و زیبائی را بشر و خداوند دوست دارد ولی پیش از ساختن پلی از گذشته تا آینده و کشیدن معنای حقیقی زن از لابلای ریشه ها . نمی شود متوقع بود که زنان مجذوب زنی که برهنه و خرامان خرامان در میان واژگان موج اندامش را می لرزاند و می خندد شوند . که پر واضح است زنی که هر کجای این سرزمین با همین بالاپوش ضخیم به محض ظاهر شدن مردان در صدد حمله به او هستند و جز از گردن به پائینش را باور ندارند نمی تواند با زن شعر های قباد طرح دوستی و آشتی کند. و قباد بی پر وا می نویسد و گاه به نظر من از جایگاه زنی ترد شده چنان با خشم فریاد می کشد که بند بند تن جهان به لرزه می افتد .
ادامه دارد