براى سر زدن به خانه جديد من اينجا كليك كنيد

 

+ نوشته شده توسط کامیل در سه شنبه 30 تیر1388 و ساعت 3:49 |

kamil-qubad-saeed

ترجمه : سعید دارائی..کامیل بوکانی

 

                                  شهید تنهایی قدم می زند

 

دربان

تا آنسوی دروازه ی گورستان

شهید را دنبال می کند و

می گوید : شهید

سنگ قبرها را با خونش آلوده کرده و

مردگان را می ترساند!

او می گوید: زخم شهید

دریاچه ی لجن است و

سرزمین مگس !!

 

شهید..

با پای برهنه

سر و ریشی چرکین

تنی تکه تکه و

کفنی سوراخ سوراخ

تلو تلو

از پیاده روها می گذرد!

 

شهید..

در راسته خیابان شهر

قدم می زند

تنها

تنها

تنها!

تنها با اندوهش

تنها با زیانش

 

ش ه ی د

پیر شده است..

پیر

پیر

پیری پیرتر از پیری

پیری بی عصا

بی خواب

نا آرام

 

ش

ه

ی

د

قدم می زند..

کودکی دسته گلی به او نمی دهد

بارانی زخمهایش را خیس نمی کند

زنی پستان برایش لخت نمی کند

 

ش

ه

ی

د

بر میز مدرسه

فراموش!

از تیتر روزنامه

فراموش!!

در خطبه ی جمعه

فراموش!!!

 

شهید.. تیر چراغ برقی را در آغوش می کشد و

می رود سمت بازار زنان

فوجی پستان- به یکباره- به پرواز درمی آیند

« تنها برای فشردن ماشه

خدا

این انگشتان بلند را به من بخشید

تنها برای فشردن دل نارنجک

خدا

این کف دست را

به من بخشید

تنها برای سرخ کردن سنگر و گور

خدا

این مشک خون را

به من بخشید

 

شهید

سوار اتوبوس می شود

دستان چروکیده اش را به میله ای سرد حلقه می کند

و می ایستد!

تکیده مثل تنهایی

بیمار مثل ظلمات

لرزان مثل زانویی در زمین لرزه!

ش

ه

ی

د

روی دامن زنی

خم می شود

شوفر..قاه قاه  .  مسافر..قاه قاه

صندلی ها..قاه قاه

شهید سرخ می شود

شهید عرق می کند

شهید خجالت می کشد!

 

شهید

درمحله ی شهدا پیاده می شود

تپ..تپ

تپتپ تپ ت پ

ت...پ

تـ...

تا اشکهایش فرو می خشکد

تا فریادش زوال می گیرد

تا زخمهایش کرخت می شود

در می زند

تپ تپ تپ تپ تـ

تپ...تپپ

 

تـ

ت..پـ

خانه..خالی

خالی

خالی

خالی مثل آتشدانی بی اخگر

مثل کوزه ای بی شراب

مثل مسجدی بی خدا

عنکبوتی زیر گوشش می گوید:

زنت..به خائنی شوهر کرد!

دخترت فراری شد!

پسرت..مقابل سینما

« تو » می فروشد

تخمه ی کدو !!۱

 

شهید..

از هولِ های هوی بچه های محل

از ترس سنگباران

از وحشت رسوایی

به خرابه ای می خزد

پوسترهای رنگی اش را

آتش می زند

با هر دو دست بر فرق سرش می کوبد و

بر دفتر افتخاراتش

زار زار می گرید!

 

شهید..

تا شهید می شود

با کفنی سرخ..قدم می زند

کفنی

لبریز از تنهایی

سرشار از پشیمانی

غرق در ناامیدی!

***

۱-" تو " در زبان کوردی دو معنای متفاوت می دهد یکی تخمه و دیگری همان تو..قباد در اینجا بازی زبانی قشنگی انجام داده است..به این معنی که پسر در عین فروختن تخمه در کار فروختن نام و  حرمت پدر است.

نامه ای از قباد جلی زاده

slaw kak  saeed ..

 brakam ba daxawa zor  drang w  bam  dwayana zanem ka bareztan  komali la shi3rakani mntan  krdwa ba farsi .. dway beneni  siteakatanu  websitei mosafer ede rozhana  ayxwenmawa ... barsti gale dl  shad bum ka bareztan hawle zor  sarkawtwanat dawa ka mn ba xwenare fars zman bnasenet  ka ranga  bashek la wana kurd bnu kurdi nazann ...mn xoshm bash farse nazanm  balam hawrekanm wargerani janabtyan  zor ba dla  xoshm ka ayan xwenmawa  hast ba retma asliyaka akm w la zate le akam ...    pem  xosha lamaw  la paywande  bbasten w  agaman la yaktre habet ka  ba daxawa mn hech  shtek darbaray  bareztan  nazanm ..    ba  heway aw  ka am namaya saratayak bet bo paywadiyake dostanaw  brayana ..

   dubara dstan xosh karakant  peroz ... kara ba pezakant tawawek shadumanyan  krdm

                 bzhen ba kamarani

                           qubady jalyzada -  slemani

سلام کاک سعيد

برادرم متاسفانه من اين اواخر فهميدم که جنابعالي مجموعه اي از اشعار من را به فارسي ترجمه کرده ايد.. بعد از ديدن وب سايت شما و وبلاگ مسافر کوچولو(کامیل بوکانی) هر روز ميخوانمشان.. به راستي خيلي خوشحال شدم  که جنابعالي تلاش بسيار موفقيت آميزي در معرفي من به خوانندگان فارس زبان داشته ايد که شايد برخي از ايشان  کورد بوده و کوردي نميدانند.. من خودم زياد فارسي بلد نيستم اما دوستانم ترجمه هاي شما را خيلي پسنديده اند.. خودم هم که ميخوانمشان ريتم اصليشان را احساس ميکنم و از آنها لذت ميبرم... دوست دارم از اين به بعد با هم ارتباط داشته باشيم و از حال هم مطلع باشيم ..متاسفانه من در مورد شما هيچ چيزي نميدانم.. اميدوارم که اين نامه سرآغازي باشد براي يک ارتباط دوستانه و برادرانه.. دوباره دستتان درد نکند و کارهايتان ارزشمند هستند.. کارهاي پر محتوا و با ارزشت کاملا شادمانم کردند.

کامروا باشید.

قباد جلی زاده - ۲۹ اکتبر ۲۰۰۷- سلیمانیه

+ نوشته شده توسط کامیل در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 2:51 |


 

ترجمه آخرین شعر چاپ شده قباد جلی زاده

 

 

مسجدخانه‌ خداست...

 

صدها بار آمدم و بر در خانه‌ات كوفتم و

تو نبودی!

پس كجایی خدای من  ... پس كجایی؟!

هیچ كس اینقدر خانه‌اش را ترك نمیكند هیچ كس!

برای دیدنت كجا بیایم ...

عجله‌ دارم!!

 

چرا به‌ خانه‌ نمی آیی!؟

رفته‌ای كدام توفان را آرام كنی؟

شعله‌های كدامین دوزخ را فرونشانی

به‌ گاه‌ احتضار كدام مریضت را دلخوشی بدهی؟!

بر گور كدامین بنده‌ شهیدت زار زار گریه‌ كنی؟!

 

كجایی خدای من!!

در كدامین مهد كودك

نور در چشم تاریكی می ریزی؟!

عروسك را به‌ آغوش كودكی برمیگردانی؟

جیبهای پروانه‌ را پر از شهد میكنی؟!

 

صدها بار آمدم و آنجا نیستی ...

چرا اینقدر خانه‌ات را ترك میكنی؟

بنده‌گانت به‌ تو خیانت میكنند ... ای خدا،!

آنها از بلندگوی مساجد

خطاب به‌ ما بی گناهان فریاد میزنند:

 

خدایا ... جگرشان را بسوزان!

خدایا ... كودكشان را یتیم كن!

خدایا... زنانشان را بیوه‌!

 

دیگر خانه‌ات را ترك نكن خدای من...

آنها از خانه‌ی تو

به‌ زیبایی یورش میبرند

دست و پنجه‌ی هنر را به‌ خون می آلایند

بال ترانه‌ را میشكنند

شكفتن غنچه‌ را تهدید میكنند

دماغ پستان را میبرند

 

با مهر و امضای تو

كشتن چشمه‌ را حلال میكنند

نارنجك به‌ دست كودكان میدهند

پستان زنان تازه زا را لبریز از زهر میكنند

 

زود خودت را برسان

بنده‌گان متعفنت میخواهند

تو را از چشم ما بیندازند

كودكانمان را تحریک میکنند كه‌ سنگسارت كنند

آنها به‌ ما میگویند:

خدا ترسناك است ... نه‌ چیز دیگر

خدا قاتل است ... نه‌ چیز دیگر

خدا دوزخ است ... نه‌ چیز دیگر

 

بازگرد

سجاده‌ غرق خون است ...

در محراب مرگ كارگذاشته‌اند...

در میان هر دو ورق از قران، شمشیری خونین!

در میان هر دو كلمه‌ از قران، یك مین!

در میان هر دو حرف قران، سری بریده‌!

دیر است!!

 

 

 

متن کوردی این شعر در شماره ۴۶ مجله "نوشفق" چاپ شده است

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 17:24 |


 

ترجمه‌ی شعری از قباد جلی زاده‌

 

 

"سرزمين حرام"

 

از كوههای یخ زده‌

به‌ چراغانی شهر تاریكم خیره‌ میشوم

مردانگیم

همچون لوله‌ی تفنگم

گاه‌ سرد و

        گاه‌ گرم

از شهر بی ستاره‌ و ایوان

زن قفل شده‌ام

به‌ كوههای مغرور خیره‌ میشود

زنانگیش

همچون اجاق اتاقش

گاه‌ شعله‌ور و

         گاه‌ خاموش

 

*******

میان من گرسنه‌ و

              زن همچو گندمزار

                                 مین

میان زن تشنه‌ و

             من همچو جویبار

                               كمین.

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در پنجشنبه 5 مهر1386 و ساعت 4:5 |

 

 

 

 

ترجمه‌ی شعری از قباد جلی زاده‌

 

 

 

"برزخ"

 

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

چندان كه‌ دستم بر گنبد پستان حلقه زده است

نیم آنقدر به‌ قصد دعا از هم بازشان نکرده ام

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

چندان كه‌ در مقابل رقصی عریان به‌ سجده‌ رفته‌ام

نیم انقدر به‌ ركوع بر سینه‌ سجاده‌ نرفته‌ام

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

چندان كه‌ در گردابهای گرم اندام زن شنا كرده‌ام

نیم انقدر به‌ قصد وضو آستین بالا نزده‌ام

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

كه‌ سینه‌ام

مزرعه‌ای باشد از زلف زنان دیوانه‌ای

               كه‌ لحظه‌ای با من همخوابه‌ شدند

                       و تار مویی از انها به‌جا ماند

مرا مبخش

مبخشایم

مبخشای

روحم خیس خیس از "عورت" زن

دستم با دانه‌ انارهای گناه‌ سرخ

یك چشمم چلچراغ پستان و

چشم دیگرم رگباری از شراب

دهانم باغچه‌ای شعر حرام و

نفسم

گروهی پروانه‌ی فاحشه‌.

 

خدایا

با چه‌ رویی جرعه‌یی "سلسبیل" و

نسیم برگی از "طوبی" و

وصال پستان فرشته‌ای را از تو تمنا كنم

كه‌ من هنوز سرمستم از

بوی شرابی از "عین كاوه‌" و

نجوای برگی از "توی ملك" و

نوك پستان ادمیزادی.

 

به‌ دربانان درگه‌ "ریان" چه‌ بگویم

كه‌ من هنوز

كودك محله‌ى سیب باشم و

دلم

  مشرف بر كوچه‌ای از بوسه‌

 

 

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

انگشتانم

به‌ راه‌ چیدن خوشه‌های انگور و

دست چین در ارتفاعات پستان

ف

ر

و

ر

ی

خ

ت

دیگر انگشتی برای شهادت نمانده‌ است

 

 

 

یا رحمن و یا رحیم

یا منان و یا كریم

همچنانكه‌ خون كور را لبریز از لبخند چراغ میكنی

همچنانكه‌ سنگ را در توفان دل غرق میكنی

همچنانكه‌ آهو و برگ به‌ صحرا میبخشی

دوشی از آتشم ببخشای

پنجره‌ای از هدایتم بده‌

انگشتی از نورم عطا كن

مرا ببخش

مرا ببخش

مرا ببخش!

 

·        عین كاوه‌: شهرکی مسیحی نشین در حومه شهر اربیل پایتخت حکومت کردستان. از انجا که شهر اربیل بافتی مذهبی دار، مردم برای خریدن و یا نوشیدن مشروب به عینکاوه میروند. در این شهرک مشروب فروشیها و بار و میخانه های فراوانی وجود دارد.

·        توی ملک: از محله های قدیمی شهر سلیمانیه که حیاط خانه هایش پر از درختان توت میباشد. دخترانش به زیبایی شهره اند.

 

ترجمه شده از كتاب ـ شهید تنهایی قدم میزند ـ

 

برای خواندن ترجمه اشعار دیگری از قباد به خانه سعید بروید

 

 

 

بوهمی

هونه‌ر ته‌نيا له‌ديکتاتوره‌کان راناکا، له‌چه‌ند وه‌حشييه‌کى وه‌ک ئاغاى سه‌رۆک کۆمار هه‌لنايه‌ت زۆر جار هونه‌رو جوانى و کتێب ناچارده‌بن له‌ترسى جه‌هل خۆيان بشارنه‌وه،

ئه‌و بينه‌ر و خوێنه‌ر و ره‌خنه‌گرانه‌ى له‌جوانى تێناگه‌ن و حوکمى به‌سه‌ردا ده‌دن ترسناکترن له‌و پۆليس و سه‌ربازانه‌ى ئاگريان تێبه‌رده‌دن

کامیل گیان،هه‌ر هه‌رێمێک بتوانێت ديکتاتۆر و جه‌لادى زور به‌رهه‌م بهێنێت له‌گه‌ليشياندا هونه‌رمندى درۆزن، ره‌خنه‌گرى گه‌مژه‌، بينه‌ري کوێر زۆر به‌رهه‌م ده‌هێنێت

کامیل گیان: ئه‌گه‌ر تا ئيستا ره‌خنه‌و بيرو برواى خوم له‌سه‌ر وتاره‌کانى ئيوه ‌نه‌داوه‌ ته‌نيا له‌ترسى نه‌زانيه‌

من ته‌نيا خوێنه‌رى باشم

به‌هيواى سه‌رکه‌وتنى ئيوه‌

به‌لام تێکۆشانم  وایه ‌که ‌به‌ خوێندنه‌وی باش تێبینی خۆمت بۆ بنوسم

به‌سپاسه‌وه

ترجمه:

هنر تنها از دیکتاتورها فرارنمیکند، از چند وحشی همچون آقای رییس جمهور فراری نیست

خیلی اوقتات هنر و زیبایی و کتاب، مجبور میشوند از ترس جهل خود را مخفی کنند

بیننده و خواننده و منتقدانی که از زیبایی جیزی نمیفهمند، و در موردش حکم صادر میکنند، ترسناکتر از پلیس و سربازانی هستند که آن را آتش میزنند.

کامیل جان، هر جایی که بتواند، دیکتاتور و جلاد بسیاری تولید کند، به همراه آنها هم هنرمند دروغگو، منتقد کودن و بیننده کور بسیاری تولید میکند.

کامیل جان، اگر تابحال نقد و نظر خودم را در مورد مطالبت ننوشته ام ، تنها از ترس ندانستن بوده است.

من فقط خواننده خوبی هستم.

با ارزوی موفقیت شما

اما در تلاشم که با مطالعه بیشتر، نظرات خودم را برایت بنویسم

با تشکر

 

 

 

 

سعید دارائی

اول گمان بردم که کلمه ی مبخشای برای متن خیلی سنگین است..اما بعد با توجه به بار مناجات شعر نتیجه گرفتم که بهترین گزینه است.. "آرش رضایی" به نکته ی جالبی اشاره کردند و آن اشتراک نگاه قباد و کازانتزاکیس به عنصر زن است..نمونه های عریان این اشتراک شعر "بوبولینا" و این تکه از شعر "برزخ" است:

(...زنان دیوانه‌ای كه‌ لحظه‌ای با من همخوابه‌ شدند و تار مویی از انها به‌جا ماند..)

زوربای یونانی از تار موی زنانی که با او همخوابه شده بودند بالشی درست کرده بود برای خواب..این - تا مغز استخوان غوطه خوردن در زن - و رسیدن به بینشی چنین مهیب از جنس مخالف ، شکوهمند و وصف ناپذیر است..معرفتی که من اصرار دارم به نوعی عرفان نو تعبیرش کنم..

"مینو" به نکته ی عمیقی اشاره کردند.."دوگانگی یا تضاد..گناه و ثواب"..قباد در دوراهه ی شیطان و خدا به گونه ای هوشمندانه به خدا می غلتد..بدون آنکه حلاوت شیطان را انکار کرده باشد ..این یگانگی نوعی مذهب جدید می آفریند که قابل بحث است.. قدر قادریت خدای قباد در هر چرخش به سوال گرفته می شود..چراهای قباد بی پایان است و انسانی..و ارده ی خدا همیشه بر نیک است..نیک چیست؟

سوال:

"آیا در روز حساب در یک مرتبتند

آنان که خون زن را می ریزند

با آنان که لبان زن را می بوسند؟"

قباد وزنه را به جانب نیک انسانی سنگین می کند..خدایی که حکم به سنگسار و گردن زدن زن می دهد به چالش کشیده می شود..خدایی که هیچ شبیه خدای رحمان و رحیم نیست..خدایی که سینه ی دوعا را با سنگ خرد می کند و در خیابان های تهران لگد بر پهلوی زنان زیبا می زند..خدایی که بر آینه ی سینه های زن جل و برگی ضخیم می کشد..خدایی که خود سرسپرده ی شیطان است و تباهی را تجویز می کند..سیاهی را.......

"عورت زن ، چلچراغ پستان ، رگبار شراب ، باغچه ی شعر ، پروانه ، نجوای برگ ، نوک پستان ، کوچه ی سیب ، کودکی ، بوسه ،" و بسیاری دیگر ..

اگر اینها همه نور نیست..پس نور چیست؟

 

 

مینو نصرت

 

شعر زیبای برزخ با ترجمه ای دیگر از کامیل عزیز می خوانم .


من این شعر را دوست دارم پس لایه لایه عمیق تر می شوم و می روم در حالت مناجاتی شعر به قول " سعید " و سر از کودکی های شاعر بیرون می آورم / نوزاد از بدو تولد تا دو سالگی از شیرمادر تغذیه می شود و من اضافه میکنم همچنان که از شیر مادر تغذیه می شود از آغوش گرم / نوازش /حس امنیت و عشق مادر نیز می باید به همان اندازه بهره مند گردد تا جان نوزاد بعلاوه ی جسم هر دو بزرگ شوند / اینجا شاعر هویتی کودکانه دارد و لطفی معصوم در خطوط چهر ه اش دویده / رو به خدایش کرده و از او طلب بخشش میکند . چرا؟ قباد اینجا شبیه نوزادی ست که از شیر سیراب است و از عشق اما نه/ به گمانم از دیدگاه روانکاوانه شاعر در شخصیت "دهانی " که میل بی حدی برای مکیدن پستان دارد گیر افتاده است /حفره ای که می باید از عشق مادر پر شود گویا خالی مانده است و متاسفانه دیگر این حفره با هیچ مهری هر چند شبیه مادر پر نمی شود.

واژگان از ناخود آگاه شاعر بیرو ن میریزند و قلم او می نویسد . شعر از حالاتی سخن می گوید که انگار شاعر بی آنکه به آنها آگاه باشد بر او رفته است / گنبد پستان/رقصی عریان/گرداب گرم اندام زن/زلف زنان دیوانه/عورت زن { اینجا نمیدانم چرا عورت در گیومه گذاشته شده است }چلچراغ پستان و ....... تمام این تصاویر نشان می دهد شاعر با توجه به اینکه مرد است و نیز با توجه به " عقده ادیپ " مشهور فروید و شخصیت دهانی " مازوخیسم " به نظر من سر در پی زنان نهاده و از خداوند خود هم در این دنیا و هم در آن دنیا وصال پستان فرشته ای را تمنا دارد.

با توجه به اینکه جامعه ی مرد سالار امروزه پر از تابوهای گوناگون است و تخطی از هر کدام آنها در ذهن فرد احساس گناهی بزرگ به همراه دارد شاعر که ناخودآگاهش او را به دنبال زنان زیبا می کشاند و هر بار بعد از هماغوشی گویا همان احساس گناه کبیره روح و روانش را در هم می کوبد پس جهت توبه / نخست از جایگاه مردی یاغی که درونش را دردی جانکاه می سوزاند لب یه سخن می گشاید و هر آنچه شعبده دارد را بیرون می ریزد { نوعی اعتراف } پس آنگاه از صفات والای خداوند جهت کمک به خود استفاده کرده میخواهد او را ببخشد.

شاعر حین ارتکاب گناه خود را در کوچه های سیب میبیند / دقیقا در جائی که نسیبی از طعم سیب نبرده است. پس طبیعی است هر کجای جهان را که می نگرد درخت / پروانه / زن و زن / همه پیکره ی زن را دارند .

درست است اراده ی خدا بر نیک است / نیک درست درهمانجائی که شر است معنا میدهد همچنان که شب در مقابل روز و غیره .

نام شعر برزخ است و نه دوزخ یا بهشت/ بقولی شاعر ناگهان خود را در جغرافیائی به جا می آورد که نه خود را مستحق دوزخ میخواند نه بهشت. حد فاصل " گناه " و " رستگاری " و در این مرحله تنها پشیمانی و توبه نماینده ای نجات بخش است . شعر با تصاویری زیبا و بکر آغاز می شود شعری سراپا عریان / عریان تر از هر زن عریانی و پله پله خود را به آستانه ی رستگاری می رساند / خدائی که قباد به آن ایمان دارد خدائی ست که زیبائی را دوست دارد /چون خود آن را در مخلوقش که در این جا "زنان " است به ودیعه گذاشته است. گرچه این زیبائی در جامعه ی اکنون با قلم دستان " آدم " مخدوش گشته و ره به سوی تباهی کشانده و تحت عنوان ضعف به خورد مردم داده میشود که این نیز خود بهای سنگینی است که جامعه و بخصوص جامعه ی " زنان " می پردازند تا در ازایش فرهنگ و تمدن و تکنولوژی و علم پیشرفت کند. مهم نیست چه بر سر انسان می آید ..بقول " فروید " تمام تمدن به خرج سکسوالیته بنا شده است و آن لیبیدوئی که باید صرف سکسوالیته میشد مصروف بنای فرهنگ و تمدن شده است }.

 و این تازه نیست / شاعر؛ زن خفته در هزار توی خود و جامعه را برگ برگ ورق می ز ند مگر رخنه ای به بیداری بگشاید و در این راه خود را نیز برگ برگ ورق می زند یک رابطه ی متقابل و به گمان من انسانی.

ولی من همچنان با { گروهی پروانه ی فاحشه } حرف دارم تا بعد....

 

سعید دارائی به مینو و کامیل

 

نظریات این "فروید"اعظم همواره مراجع تقیلید را در ذهن من تداعی می کند.این که شخصیت انسان برآمده از دوران کودکی است ، درست..اما در این جهان بدون قطعیت ، صدور چنین حکم مطلقی جز اشمئزاز حاصلی در بر نخواهد داشت..

سیر طبیعی رشد آدمی ( رشد جسمی و ذهنی ) به صورت منطقی در هیچ مرحله ای ثابت نمی ماند..ثابت ماندن ، نشانه ی عدم رشد و نمایانگر بیماری است..این عدم رشد در ذهن به صورت بیماری های مختلفی بروز می کند که از آن نمونه : میل به محارم..میل به همجنس..خودارضایی..میل به حیوانات..و سایر انحرافات جنسی است..

من میان پستان زن ( که سخت دوست می دارم ) با لذت دهانی ِ کودکانه ای که "فروید " در صدد تبیین آن است ، ارتباطی نمی بینم..همانطور که ارتباط دادن امیال افراد gay به ماندن در لذت مقعدی ِ خردسالی..- که اگر خوشبینانه بر این نظریه مکث کنم ، مشمولین آن را طبق اشاره ی قبل بیمار فرض خواهم کرد..

بحث ما "چون و چرای " رخ نمودن پدیده ای است که از آن به عنوان "هنر"یاد می کنیم..اگر قول "فروید"را بپذیریم که بنیان هر اثر هنری بر امیال سرکوفته ی جنسی است ، دیگر مسئله ای برای طرح باقی نمی ماند..ما را به خیر و تعالی ِ دیرسالی که از آن دم می زنیم به سلامت..زندگی تنازع مختلط در کثافتی است که بهترین نمونه اش "کوری سفید"ساراماگو است..

و اما تعالی چیست ؟

وصف بی وصفی است که از چالش های جسم و ذهن فراتر رفته و فراسویی خاص را خلق می کند..اتفاق خجسته ای که به ان "زیبایی"می گویند..و معرفت بر آن حاصل رنج و تعبی صعب است در پی معنا..

تاریخ ادبیات ، تاریخ تنازع ذهن بندناپذیر انسان برتر با تابوهای فرودستان است..روزگارانی " زلف و خال و زنخ و آغوش و لب و چشم و بوسه و کمر " بود و حالا " پستان و عورت و باسن و سکس و برهنگی"..هر کدام از این اعضای مبارک در ادبیات دنیا شناسنامه ای دارند که خود یک منظومه ی قطور می شود..

این تنازع اعلان جنگ با طبیعت مخنثی است که فروید بر آن اصرار دارد..بدین تعریف که : منِ انسانی تابع کور چشم اندازهای تعیین شده ی غرایز خود نیستم..بلکه با سرشاخ شدن با آنها غرایز با شکوه تری را خلق می کنم.. دستکار انسان اندیشمند ، گریز از نکبت و اشمئزاز است..

لذت به عنوان غریزه ی اصلی هر لحظه در پی کمال می چرخد..تنوعی که در سکس و پندارهای آن دنبال می شود ، تقلایی در جهت اعتلا ست که فرجامش به شادکامی می انجامد..

در شعر قباد این تلاش و تقلا با چنگ درافکندن بر هر ریسمانی نمود پیدا می کند..ریسمان های انسانی ، شیطانی ، و الهی..که با محلوج نمودن و کلاوه (کلاف)کردن آنها ، نردبانی دیگر برای فرارفتن عرضه می کند..تلاش او برای قطره چکان کردن هستی در اندام زن ، حکایت از این اراده دارد..در "زن" قباد عنصری از طبیعت و جامعه ی بشری فراموش نمی شود.. فصل ها همه به دلربایی در اندام رنگ رنگ زن رقصانند.. آسمان و ابر و برکه و موج و خلیج..گوزن و گرگ و اسب و کبک و کبوتر..گلوله و مین و بمب و نارنجک و باروت..استعمار و استثمار و استقلال و آزادی..همه در پیکره ی دلنشین "زن" تندیس زنده ی واحدی را تشکیل می دهد که سخت "انسانی"است..

(ادامه دارد...)

 

 

 

 

مینو نصرت

 

کامیل عزیز : کاش اولین نظر که به زبان کردی است را می شدبا ترجمه اش بنویسی/ اظهار نظر جدل نیست بلکه رسوخ به قسمتهای تحتانی شعر است و من مایلم به این شعر از بعد های گوناگون نگاه کنم .

بهتر است بگویم این ترجمه از شعر قباد مرا میان زمین و هوا معلق نگاه میدارد . وقتی به مصرع { نفسم / گروهی پروانه ی فاحشه } می رسم . شاعر با علم بر اینکه نفسش / گروهی پر وانه ی فاحشه است مقابل خدا ایستاده و تقاضای بخشش می کند. چرا؟؟؟

آن چه او را وا میدارد به این مناجات از کجا می آید؟ خواننده ی زن با خواندن این شعر چند لایه می تواند از روی عریانی اش بردارد و به ستایش آن بر خیزد؟ با کدام اعتماد طرح کشیده ی اندام برهنه اش را در این شعر به سینه می چسباند ؟

اگر قباد پای بند اعتقاد و ایمانی است که او را به محراب می کشاند / چگونه از زنان که لگد مال شده اند از ابتدای خلقت تا اکنون آنهم توسط مردان / میتوان در خواست کرد با تداعی آزاد از زنی که هر گز آزادی را حس نکرده است به تصویر برهنه ی خویش بنگرد و ناگهان خود را نپوشاند ؟! برای قباد واژه ی گناه هنوز همان معنا را دارد که پیش همگان.

که من هنوز /کودک محله ی سیب باشم و دلم مشرف بر کوچه ای از بوسه .

شاعر خود می گوید اگر گناهی مرتکب شده ام / به حساب کودکی ام بگذار که دست از طلب بوسه نمی توانم که بردارم . چرا؟؟؟

من گمانم بر این است که پاسخ این سئوالها را روانکاوی می دهد. که ما همگان به نوعی کودک محله ی سیب هستیم و طالب بو سه و نوازش/ چون سیراب نشده ایم از آن/ چون ناتمام مانده و ناگهان قد کشیده ایم اما هنوز دلکی در سینه داریم مشتاق بوسه و نوازش و عشق.

بر می گردم

 

 

 

سعید دارائی به مینو و کامیل

 

شعر:"سنگی از سینه ها دعا برمی دارم و

می کوبم بر صلیب کلیساها

سنگی از سینه ی دعا بلند می کنم و

می کوبم بر مناره ی مسجدها"..


خدای قباد خدای بخشش و کرامت است..خدایی که بینش قباد به کلیسا و مسجد مربوطش نمی داند..خدای رسمی حضرات حاکمان و وقف خواران و عوام فریبان چیره دست..گنده بتی که بی محابا حکم به قتل می دهد و انفال می کند..خدای خلخالی..خدای صدام حسین..خدای برژینسکی..خدای شارون..

آیه:و از تو در باره ی انفال سوال می کنند..بگو که انفال حق خدا و رسول است..

بشر ی که ُمبلغ این خداست جمله ی دوم را نادیده می گیرد یا به راحتی خود را در مقام رسول خدا فرض می کند..پس مختار است که جهت رضای او هر عملی را آسمانی بداند..جورج بوش خود را نماینده ی مسیح معرفی می کند..و غافل است که دکترین مسیح بر عدم خشونت و تجاوز و خونریزی است..مهدویت خود را جاده صاف کن مهدی می داند و نمی داند دکترین مهدی سعادت بشر است و آرامش و رفاه..و نه نابودی با بمب اتمی..و همچنین خلخالی و صدام.. اساس ادیان رسمی بر دیکتاتوری است..پس هر جنایتی زیر پوشش خدایی بودنش مباح می شود..عملگران به این پندار در شعر قباد سخت چندش انگیز تصویر می شوند:

شعر: «من پستان مادرم را در دهان سگی سیاه دیدم»..

سگی که خود را صاحب جان و مال و ناموس مردم می داند و اراده ی نفرت بارش را بر آنها تحمیل می کند..دستکار قباد در شعرهای معترضانه اش یورش بردنی بی محابانه به این تفکر است..تفکری که در تعریف عامیانه اش الحادی است..
جسارت قباد در طرح سوال ستودنی است.. سوالاتی که بی پروا از خطوط قرمز می گذرند..
شعر:« فرشتگان جنگ بدر چرا ، به یاری بچه مسلمان های حلبچه نیامدند؟»

اشاره به گفته ی محمد(ص) که فرمودند :دیدم فرشتگان بی شماری که با تیغ های آخته بر صفوف کفار زده بودند..
و بعث چهار هزار دهکده را در کردستان با خاک یکسان می کند..صد و هشتاد هزار انسان را به قتل می رساند ، زنده بگور می کند و خبر از فرود آمدن فرشتگان نیست!..

شعر:« به حاجیان بسته زبان بگوی

پیش از بوسه زدن بر سنگ سیاه

از خدای خانه بپرسند:

چرا در پناه دیوارهای تو

دختران ما هنوز

زنجیر به گردنند؟»..

دنیای ذهنی قباد که در شعر تبلور یافته است آنقدر بیکرانه است که مطالعه و بحثی همه جانبه می طلبد..من این جا فقط اشاراتی گذرا بر درونمایه ی این دنیا دارم..امیدم این است که دوستان صاحب قلم در این مهم برداشت های خود را کامنت کنند..

 

 

 

مینو نصرت

 

شعر خوب / شعری حقیقی ست با باری از وظیفه بر دوشش /شعری که از برخورد نگاه چشم و دل شاعرش به جهان پیرامونش شکل می گیرد و شبیه چشمه ای می جوشد و فوران می زند/زلالی که هم تشنگی را تمام می کند و اشتها را می افزاید و هم تازه میکند صورت و چشمان را. بر می انگیزاند و انقلاب می کند انقلابی انسانی بر خود / بر پوست و بر استخوان.

دانه ای گندم است که به خرمن جهان اضافه میشود ..

نزار قبانی می گوید : "از زمانی که چشم روی دنیا گشوده ام دیده ام زن که میان دندانهای مر دجویده می شود مردی که بعد از غذا دندانهایش را خلال هم میکند.من از دیدن این صحنه به هراس افتادم و ماجرا را از پدرم پرسیدم .

سیبیلش را تاب داد و گفت " زن همیشه منشا بلاست . خودش میان آرواره های مرد رفته و مرد هم او را خورده است. حال اگر نظر مرا می خواهی و نظر پلیس و دادگاه را . باید بگویم که هیچ گاه حق با زن نبوده است . "

این یک حکم کلی است از طرف دادگاه وقاضی مرد که صادر شده است و به نظر من بر میگردد به اسطوره ی آدم و حوا که یقینا بعد از اسطوره ی بارداری مریم باکره ساخته و پر داخته شده است . چه پیش از آن مادر سالاری رواج داشت گر چه من نه با آ ن سالاری و نه با این سالاری موافق نیستم .و بدین ترتیب مردان عنصر زایش را از زن گرفته و تحویل " آدم " می دهند و تکلیف زن را مشخص میکنند. معاون آدم و یار تنهائی اش. از اینجا به بعد است که تراژدی زنان نوشته می شود . دختران را زنده بگور می کنند و این جغرافیا نمی شناسد که در چین و ماچین هم .

قربانی اش میکنند در برابر خدایان/ کمر بند عفت می بندند/دختران باکره را به همخوابگی با حاکم و پادشاه وقت که خود را نماینده ی خدا بر زمین می داند ؛ می آورند. در اروپای قرون وسطی ارباب فئودال این حق را دارد که نخستین شب ازدواج هر دختر جوانی را به خود اختصاص دهد حتی در میان قبایلی بکارت زدائی دختران جوان در شب ازدواج از وظائف پدر دختر بوده است . بابلی ها اعتقاد داشتند که خدایان هر شب به ملاقات زنان راهبه و پرهیزکار می شتابند تا اینکه آنان را به فرزند پسر موهبت بخشند . مثال ها فراوان است و در مجال این بحث نمی گنجد روسپیگری مقدس هنوز در برخی از کشور ها از جمله ژاپن و هند رایج است .

زنان این سرزمین نیز از این شقاوتها نه تنها بی بهره نبودند بلکه مضاعف نیز. و اگر زن ایرانی هیچ الفتی با برهنگی خویش ندارد به خاطر این است که نه تنها قوانین سیاسی و مذهبی / بلکه تابوها خود حجاب روی حجاب پوشانده اند.

مقابل این زن اگر عریان راه بروی مرتکب گناهی کبیره شده ای. زنی که یا خته به یاخته اش حجابی ست قطور بر لختی اش.

من همچنان که آزادی سکس را در جوامع غربی احترام به زن و مرد نمی دانم . نگاه دگم و متحجر زن شرقی را که تراوشات ذهن مردان است را نیز انسانی نمی بینم/ اصلی گم شده است از زنجیر هی نظام طبیعی کم شده است . به عقیده ی من شاعر جستجوئی زیباست برای یافتن آن اصل گمشده . اصلی انسانی که در شرف کسوف ابدی ست اگر به وقت به این زنجیره باز نگردد.

شعر قباد در باره ی زن ؛عریان عریان است و عریانی زیباست و زیبائی را بشر و خداوند دوست دارد ولی پیش از ساختن پلی از گذشته تا آینده و کشیدن معنای حقیقی زن از لابلای ریشه ها . نمی شود متوقع بود که زنان مجذوب زنی که برهنه و خرامان خرامان در میان واژگان موج اندامش را می لرزاند و می خندد شوند . که پر واضح است زنی که هر کجای این سرزمین با همین بالاپوش ضخیم به محض ظاهر شدن مردان در صدد حمله به او هستند و جز از گردن به پائینش را باور ندارند نمی تواند با زن شعر های قباد طرح دوستی و آشتی کند. و قباد بی پر وا می نویسد و گاه به نظر من از جایگاه زنی ترد شده چنان با خشم فریاد می کشد که بند بند تن جهان به لرزه می افتد .

ادامه دارد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در شنبه 24 شهریور1386 و ساعت 6:21 |


 

 

ترجمه‌ شعری از عبدالله‌ په‌شێو

 

 

نیمه‌ شب شد

زانوانم خسته‌ی راه‌

سوخت بر سقف سیاه‌ آسمان ماه‌

 

باز كن در

آمدم امشب برای چیدن یک دسته گل‌ از نرگس چشمان زیبایت

آرمیدن

خواب دیدن

اندكی هم گریه‌ كردن

روی ابر زلفهایت

 

آمدم من

كورسوی شهر یادت دعوتم كرد

همره‌ سیمای دور كودكیهام

با غمم ـ آن بید مجنون ـ

آمدم وین راه‌ را برگشتنی نیست

یا در آغوشت بگیرم

یا چو شمعی سوزم و آرام میرم

 

باز كن در

من همان دیرینه‌ یارم

همچنانم تشنه‌ی باران و برف و

              چون گذشته‌ بر جوار درگهت من كشتزارم

باز كن در را به‌ رویم

من همانم روزگاری

        در گلوی روشناییها نهانم مینمودی

       در درون جام تهدید، نوش جانم مینمودی

 

این زمان در حال خمیازه‌كشیدن

 زیر بال آسمان است

وین مكان چون برده‌ای

                  كاكا سیاهی مات و خاموش

باز كن در

نیست خوشتر

از صدای خش خش پا

                   پچ پچ و نجوای در گوش

 

باز كن در

خسته‌ و درمانده‌ام از دوری راه‌

چون گذشته‌

اندكی پیش تو مانم

راه‌ خود را گیرم آنگاه‌

 

نیمه‌ شب شد

زانوانم خسته‌ی راه‌

سوخت بر سقف سیاه‌ آسمان ماه‌

باز كن در

التماست كرد حتی

سنگ و چوب پشت درگاه‌

 

 

**************

 

برای خواندن ترجمه‌ای دیگر از همین شعر و ترجمه‌ی چند شعر دیگر "عبدالله‌ په‌شێو" به‌ سایت  مانیها  بروید

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در پنجشنبه 24 خرداد1386 و ساعت 3:16 |


 

 

ترجمه دو شعر ازفرهاد پيربال

 

 

به‌ "امیلی برونته‌"

 

یکی بود یکی نبود

سه‌تا سیب بود

یکیشون سرخ

یکیشون زرد

یکیشون سبز

یکی از یکی قشنگتر

 

اولی رو يكى خورد

دومی رو دزده‌ برد

سومی هم تک و تنها جون سپرد

 

 

*********

 

 

به‌ "ژدانف"

 

اتومبیل شورای اداری و جلسه‌ی مسروقه‌

دانشجویی دست دوم و تلویزیونی تنبل

تسبیحی ملیونر و بازرگانی که‌ از حج آورده‌اند

دختری پر و سطل آشغالی بی وفا

سفری کوتاه‌ و شلواری گروهی

قابلمه‌ای ازکار افتاده‌ و بیوه‌زنی ابجوش

حمامچی دوداندود و چایخانه‌ای خواب الود

گنجشکی مشکل و درسی که‌ یک پایش شکسته‌

یک قاضی مرتفع و یک کوه‌ کوتاه‌قد

غرولند مردم و پارلمان بیوه‌زنها

خواننده‌ای 28 و دوچرخه‌ای خوش صدا

آتشی سرخوش و نویسنده‌ای ملتهب

موتوربرق دانشگاه‌ و دانشجوی شکسته‌

آبشاری بازنشته‌ و پیشمرگی خروشان

جدایی بی عقل و روشنفکر بی سروصدا

یک نجار تلخ و یک چای هنرمند

یک قاضی تنگ و کفشهایی عادل

کامپیوتری دور و روستایی پنتیوم چهار

پیراهنی سه‌ طبقه‌ و ساختمانی چین دار

دانشگاهی پر از دست انداز و جاده‌ای پر از دانش

یک گل لخت و و یک زن با پنالتی

جلسه‌ای پارس کننده‌ و سگی مفید

اسبی ماهر و استادی چموش

پناهنده‌ای عمیق و دریایی بدون پاسپورت

اخوندی پر زدوخورد و راهپیمایی قران خوان

وزیری پنج ماده‌خردر خانه‌ بسته‌ است و

آسیابانی که‌ پنج زن در خانه‌ دارد

پلیس راهنمایی و رانندگی باز و پنجره‌ای زیرک

زنی بدون سند و اتومبیلی بزک کرده‌

معلمی که‌ روزانه‌ سه‌ بار خاموش میشود و

 برقی که‌ وام ازدواج گرفته‌ و به‌ ماه‌عسل رفته‌ است

فرودگاهی غرغرو و پروفسوری پاک و تمیز

درخت چناری خطرناک و تصادفی دردادگاه‌

همراه‌ با

پارلمانتاری خائن و یک رفیق حزبی میهن پرست

یک وزیر کهنه‌ بعثی و سرهنگ دومی روشنفکر

رئیس دانشگاهی احمق و خوش خبری متخصص که‌ از اروپا برگشته‌

مدیری که‌ دستش به‌ خون انفال سرخ و کلاشنکف به‌ دوشی بیگناه‌

همراه‌ با.....

کوردستانی اشغال شده‌ و عراقی آزاد

 

چنین است واقعیت انقلابی ما

ای دشمن سرسخت سوررئالیسم و نهلیسم و دادایسم....

جناب "ژدانف"!

 

 

ترجمه شده از كتاب " به پسرم رودان"

 

 

 

برای شناختن "فرهاد پیربال" و خواندن ترجمه ى شعری ديگرازاین شاعر کورد، به خانه ی مختار شکری پور بروید 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در سه شنبه 1 خرداد1386 و ساعت 1:51 |

ترجمه‌ی دو شعر از قباد جلی زاده

 

 

" ویرانی چراغ "

 

 

تو شهیدتر از من و

 شهیدتر از تو، من

 تو را عشق وطن میکشد

 مرا عشق زن

برای تو در شاهراه‌ یک شهر تندیسی

برای من دردل شاهبانوویی قشنگ چراغی

 حزبی تندیس میشکند

 حزبی فشنگ بر دل زن میزند

 خلق شهیدتر از خاک و

 شهید تر از خلق، خاک

 

     *********    

 

 

"با تمام وجود، زن "

 

 چون شمایان من نیز

 مردی سیاه‌ و سفید بودم

 سفید همچون ذغال

 سیاه‌ همچون برف

زن ی که‌ ده‌ انگشتش از رنگ بود

 مرا رنگ کرد

موهایم قهوه‌یی

 چشمانم خرمایی

پوستم گندمی

 عینکم فوتوکروم

شالگردنم پسته‌ای

 و پالتوام حلوایی  

 زن ی که‌ لبخندش جنگلی از رنگ بود

 رنگانید لبم را با بووسه‌

 رنگانید محاسنم را با عطر

 رنگانید سبیلم را با قیچی

 چون شمایان من نیز

 مردی سیاه‌ و سفید بودم

زن ی که‌ سراپای روحش رنگ بود

 رنگانید قلمم را با آفرینش

 رنگانید واژه‌هایم را با جرأت

 رنگانید قصیده‌هایم را با صداقت

 یکی از قصیده‌هایم را نامید: "با تمام وجود، زن "

چون شمایان من نیز

 سفیدترین ذغال و سیاهترین برف بودم.

زن ی که‌ انگشتانش ده‌ رودخانه‌ی رنگ بود

 انگشتانم را غرق در رنگ کرد

 حال من طوفانی از رنگم

 مردان سیا ه‌ و سفید را رنگ میکنم

 زن ان سیا ه‌ و سفید را رنگ میکنم

 وطن را رنگ میکنم

 تاریخ را رنگ میکنم

 رنگ را رنگ میکنم!!  

 

 

**********

 

 

   ترجمه شده از كتاب " شهید تنهایی قدم میزند"

+ نوشته شده توسط کامیل در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 18:42 |

 

 

ترجمه چند شعر از فرهاد پيربال

 

 

به‌ فروغ فرخزاد

 

در خيابانهای سرد شب

به‌ پنجره‌های زرد آسمان خیره‌ میشوی

و برف دلت را بر کاج سوخته‌ی موهایت میبارانی

ـ حلق چرا تشنه‌ی جرعه‌ای شراب میشود؟

خلق چرا خسته‌ی زندگانی خراب میشود؟

اینقدر تارموهای زلفت را به‌ ستاره‌ها گره‌ نزن!

لهیب قلب زخمیت

فریب و غبار این سرزمین را نمی افروزد

زیرا حقیقتی که‌ در دل من و تو برق میزند

از چراغ قصرها و جاده‌ها روشنتر نیست

در روز تولدت

اشک برای چشمان و غم برای دلت میگرید

تو هم در استانه‌ی رود و طنین ابر

خود را به‌ سوهان غم جهانی با رنجهای ابدی میسپاری

ـ من امشب در خواب خویش

  قافله‌ سالار کاروانی بودم

  که‌ مردمانش در این سرزمین رنج

  تازه‌ از خوابی سبز بیدار شده‌ بودند.

 

 

******

 

 

به‌ دختران خوابگاه‌

 

برق : ... صفر

یک در

یک پنجره‌

یک سشوار

یک کمد لباس

یک رادیو (که‌ اون هم شکسته‌)

یک کولر

یک ضبط صوت

دو تختخواب

سه‌ غم و حسرت

چهار دیوار

در این چهار دیواری

پنج شنبه‌ است و

هزاران راز و نیاز

 

******

 

 

به‌ تونی بلر

(که‌ برای ژاک شیراک تعریفش کنه‌)

 

جورج بوش هیچی نداره‌

هیچ چیزی نداره‌

به‌ جز اون چیزهایی که‌

کردهای تعریب شده‌ خانقین و موصل و

آواره‌های کرکوک و

عگال به‌ سرهای احمق خلیج بهش میدن.

 

**

 

        در سالهای حکومت بعثیها بر عراق در راستای سیاست تعریب در مناطق نفتخیز جنوب کوردستان صدها هزار کرد از خانه‌های خود رانده‌ شده‌ و حکومت عراق خانه‌هایشان را به‌ عربهایی که‌ از جنوب عراق می اورد واگزار ميكرد. هنوز هم بیش از 200000 کرد آواره‌ بوده‌ و به‌ خانه‌های خویش باز نگشته‌اند.

 

        در سلسله‌ عملیاتی به‌ اسم انفال (بر گرفته‌ از سوره‌ی انفال در قران) در سال 1988 که‌ در 8 مرحله‌ در جنوب کوردستان انجام گرفت بیش از 182000 کرد زنده‌ به‌ گور شده‌ و بیش از 200000 نفر اواره‌ شدند. در این عملیاتها 4000 روستای کوردستان با خاک یکسان شد.

 

 

******

 

 

به‌ اردشیر رستمی

 

ایران از کورد و آذری و فارس و عرب و بلوچ و

مازندرانی و ارمنی نوشید

همه‌ی اینها هم قبلا" از شعر نوشیده‌ بودند

تو هم امدی: مست

از چشمه‌ هفت تایشان نوشیدی

و تابلوهایی خلق کردی

که‌ تا ابد انسانیت از آن مینوشد.

 

******

 

 

به‌ موسا عنتر

( برای اینکه‌ ابراهیم تاتلس خجالت بکشد)

 

من توانستم در ترکیه‌ بنویسم: دارا

من توانستم در ترکیه‌ بنویسم: دو

من توانستم در ترکیه‌ بنویسم: درخت

من توانستم در ترکیه‌ بنویسم: دارا دو درخت دید

من توانستم در ترکیه‌ بنویسم: آواز

من توانستم در ترکیه‌ بنویسم: ازادی

من توانستم در ترکیه‌ بنویسم: کوردستان

 

**

        بیش از 20 ملیون کورد در ترکیه‌ زندگی میکنند.بر اساس قانون اساسی ترکیه‌ خواندن و نوشتن و حتی حرف زدن به‌ زبان کوردی ممنوع است. کلمه‌ کوردستان نیز ممنوعترین کلمه‌ در ترکیه‌ میباشد و افراد بسیاری به‌ خاطر حرف زدن به‌ زبان کوردی یا گفتن کلمه‌ کوردستان به‌ زندان افتاده‌اند.

 

        در جنوب کوردستان (کوردستان الحاق شده‌ به‌ عراق) کودکان در کلاس اول ابتدایی، اولین جمله‌ی کوردی که‌ خواندن و نوشتنش را یاد میگیرند، عبارت است از: "دارا دوو داری دیت" یعنی "دارا دو درخت دید" . درست شبیه‌ "بابا آب داد" در زبان فارسی.

 

        موسا عنتر: از روشنفکران و روزنامه‌نویسان نامدار شمال کوردستان (کوردستان الحاق شده‌ به‌ ترکیه‌) که‌ به‌ دلیل دفاع از حقوق کوردها و نوشتن به‌ زبان کوردی سالها به‌ زندان افتاد و در سال 1986 ترور شد.

 

        ابراهیم تاتلس خواننده‌ی نامی کورد ترکیه‌ که‌ به‌ زبان تورکی آواز میخواند او بارها کورد بودن خود را انکار کرده‌ است.

 

 

 

 

ترجمه شده از كتاب " به پسرم رودان"

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در شنبه 15 اردیبهشت1386 و ساعت 2:51 |