تبليغاتX
ترجمه ادبیات کوردی

kamil-qubad-saeed

ترجمه : سعید دارائی..کامیل بوکانی

 

                                  شهید تنهایی قدم می زند

 

دربان

تا آنسوی دروازه ی گورستان

شهید را دنبال می کند و

می گوید : شهید

سنگ قبرها را با خونش آلوده کرده و

مردگان را می ترساند!

او می گوید: زخم شهید

دریاچه ی لجن است و

سرزمین مگس !!

 

شهید..

با پای برهنه

سر و ریشی چرکین

تنی تکه تکه و

کفنی سوراخ سوراخ

تلو تلو

از پیاده روها می گذرد!

 

شهید..

در راسته خیابان شهر

قدم می زند

تنها

تنها

تنها!

تنها با اندوهش

تنها با زیانش

 

ش ه ی د

پیر شده است..

پیر

پیر

پیری پیرتر از پیری

پیری بی عصا

بی خواب

نا آرام

 

ش

ه

ی

د

قدم می زند..

کودکی دسته گلی به او نمی دهد

بارانی زخمهایش را خیس نمی کند

زنی پستان برایش لخت نمی کند

 

ش

ه

ی

د

بر میز مدرسه

فراموش!

از تیتر روزنامه

فراموش!!

در خطبه ی جمعه

فراموش!!!

 

شهید.. تیر چراغ برقی را در آغوش می کشد و

می رود سمت بازار زنان

فوجی پستان- به یکباره- به پرواز درمی آیند

« تنها برای فشردن ماشه

خدا

این انگشتان بلند را به من بخشید

تنها برای فشردن دل نارنجک

خدا

این کف دست را

به من بخشید

تنها برای سرخ کردن سنگر و گور

خدا

این مشک خون را

به من بخشید

 

شهید

سوار اتوبوس می شود

دستان چروکیده اش را به میله ای سرد حلقه می کند

و می ایستد!

تکیده مثل تنهایی

بیمار مثل ظلمات

لرزان مثل زانویی در زمین لرزه!

ش

ه

ی

د

روی دامن زنی

خم می شود

شوفر..قاه قاه  .  مسافر..قاه قاه

صندلی ها..قاه قاه

شهید سرخ می شود

شهید عرق می کند

شهید خجالت می کشد!

 

شهید

درمحله ی شهدا پیاده می شود

تپ..تپ

تپتپ تپ ت پ

ت...پ

تـ...

تا اشکهایش فرو می خشکد

تا فریادش زوال می گیرد

تا زخمهایش کرخت می شود

در می زند

تپ تپ تپ تپ تـ

تپ...تپپ

 

تـ

ت..پـ

خانه..خالی

خالی

خالی

خالی مثل آتشدانی بی اخگر

مثل کوزه ای بی شراب

مثل مسجدی بی خدا

عنکبوتی زیر گوشش می گوید:

زنت..به خائنی شوهر کرد!

دخترت فراری شد!

پسرت..مقابل سینما

« تو » می فروشد

تخمه ی کدو !!۱

 

شهید..

از هولِ های هوی بچه های محل

از ترس سنگباران

از وحشت رسوایی

به خرابه ای می خزد

پوسترهای رنگی اش را

آتش می زند

با هر دو دست بر فرق سرش می کوبد و

بر دفتر افتخاراتش

زار زار می گرید!

 

شهید..

تا شهید می شود

با کفنی سرخ..قدم می زند

کفنی

لبریز از تنهایی

سرشار از پشیمانی

غرق در ناامیدی!

***

۱-" تو " در زبان کوردی دو معنای متفاوت می دهد یکی تخمه و دیگری همان تو..قباد در اینجا بازی زبانی قشنگی انجام داده است..به این معنی که پسر در عین فروختن تخمه در کار فروختن نام و  حرمت پدر است.

نامه ای از قباد جلی زاده

slaw kak  saeed ..

 brakam ba daxawa zor  drang w  bam  dwayana zanem ka bareztan  komali la shi3rakani mntan  krdwa ba farsi .. dway beneni  siteakatanu  websitei mosafer ede rozhana  ayxwenmawa ... barsti gale dl  shad bum ka bareztan hawle zor  sarkawtwanat dawa ka mn ba xwenare fars zman bnasenet  ka ranga  bashek la wana kurd bnu kurdi nazann ...mn xoshm bash farse nazanm  balam hawrekanm wargerani janabtyan  zor ba dla  xoshm ka ayan xwenmawa  hast ba retma asliyaka akm w la zate le akam ...    pem  xosha lamaw  la paywande  bbasten w  agaman la yaktre habet ka  ba daxawa mn hech  shtek darbaray  bareztan  nazanm ..    ba  heway aw  ka am namaya saratayak bet bo paywadiyake dostanaw  brayana ..

   dubara dstan xosh karakant  peroz ... kara ba pezakant tawawek shadumanyan  krdm

                 bzhen ba kamarani

                           qubady jalyzada -  slemani

سلام کاک سعيد

برادرم متاسفانه من اين اواخر فهميدم که جنابعالي مجموعه اي از اشعار من را به فارسي ترجمه کرده ايد.. بعد از ديدن وب سايت شما و وبلاگ مسافر کوچولو(کامیل بوکانی) هر روز ميخوانمشان.. به راستي خيلي خوشحال شدم  که جنابعالي تلاش بسيار موفقيت آميزي در معرفي من به خوانندگان فارس زبان داشته ايد که شايد برخي از ايشان  کورد بوده و کوردي نميدانند.. من خودم زياد فارسي بلد نيستم اما دوستانم ترجمه هاي شما را خيلي پسنديده اند.. خودم هم که ميخوانمشان ريتم اصليشان را احساس ميکنم و از آنها لذت ميبرم... دوست دارم از اين به بعد با هم ارتباط داشته باشيم و از حال هم مطلع باشيم ..متاسفانه من در مورد شما هيچ چيزي نميدانم.. اميدوارم که اين نامه سرآغازي باشد براي يک ارتباط دوستانه و برادرانه.. دوباره دستتان درد نکند و کارهايتان ارزشمند هستند.. کارهاي پر محتوا و با ارزشت کاملا شادمانم کردند.

کامروا باشید.

قباد جلی زاده - ۲۹ اکتبر ۲۰۰۷- سلیمانیه

+ نوشته شده توسط کامیل در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 2:51 |

qubad-jalizadeh

 

ترجمه آخرین شعر چاپ شده قباد جلی زاده

 

 

مسجدخانه‌ خداست...

 

صدها بار آمدم و بر در خانه‌ات كوفتم و

تو نبودی!

پس كجایی خدای من  ... پس كجایی؟!

هیچ كس اینقدر خانه‌اش را ترك نمیكند هیچ كس!

برای دیدنت كجا بیایم ...

عجله‌ دارم!!

 

چرا به‌ خانه‌ نمی آیی!؟

رفته‌ای كدام توفان را آرام كنی؟

شعله‌های كدامین دوزخ را فرونشانی

به‌ گاه‌ احتضار كدام مریضت را دلخوشی بدهی؟!

بر گور كدامین بنده‌ شهیدت زار زار گریه‌ كنی؟!

 

كجایی خدای من!!

در كدامین مهد كودك

نور در چشم تاریكی می ریزی؟!

عروسك را به‌ آغوش كودكی برمیگردانی؟

جیبهای پروانه‌ را پر از شهد میكنی؟!

 

صدها بار آمدم و آنجا نیستی ...

چرا اینقدر خانه‌ات را ترك میكنی؟

بنده‌گانت به‌ تو خیانت میكنند ... ای خدا،!

آنها از بلندگوی مساجد

خطاب به‌ ما بی گناهان فریاد میزنند:

 

خدایا ... جگرشان را بسوزان!

خدایا ... كودكشان را یتیم كن!

خدایا... زنانشان را بیوه‌!

 

دیگر خانه‌ات را ترك نكن خدای من...

آنها از خانه‌ی تو

به‌ زیبایی یورش میبرند

دست و پنجه‌ی هنر را به‌ خون می آلایند

بال ترانه‌ را میشكنند

شكفتن غنچه‌ را تهدید میكنند

دماغ پستان را میبرند

 

با مهر و امضای تو

كشتن چشمه‌ را حلال میكنند

نارنجك به‌ دست كودكان میدهند

پستان زنان تازه زا را لبریز از زهر میكنند

 

زود خودت را برسان

بنده‌گان متعفنت میخواهند

تو را از چشم ما بیندازند

كودكانمان را تحریک میکنند كه‌ سنگسارت كنند

آنها به‌ ما میگویند:

خدا ترسناك است ... نه‌ چیز دیگر

خدا قاتل است ... نه‌ چیز دیگر

خدا دوزخ است ... نه‌ چیز دیگر

 

بازگرد

سجاده‌ غرق خون است ...

در محراب مرگ كارگذاشته‌اند...

در میان هر دو ورق از قران، شمشیری خونین!

در میان هر دو كلمه‌ از قران، یك مین!

در میان هر دو حرف قران، سری بریده‌!

دیر است!!

 

 

 

متن کوردی این شعر در شماره ۴۶ مجله "نوشفق" چاپ شده است

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در جمعه 27 مهر1386 و ساعت 17:24 |

qubad-jalizade

 

ترجمه‌ی شعری از قباد جلی زاده‌

 

 

"سرزمين حرام"

 

از كوههای یخ زده‌

به‌ چراغانی شهر تاریكم خیره‌ میشوم

مردانگیم

همچون لوله‌ی تفنگم

گاه‌ سرد و

        گاه‌ گرم

از شهر بی ستاره‌ و ایوان

زن قفل شده‌ام

به‌ كوههای مغرور خیره‌ میشود

زنانگیش

همچون اجاق اتاقش

گاه‌ شعله‌ور و

         گاه‌ خاموش

 

*******

میان من گرسنه‌ و

              زن همچو گندمزار

                                 مین

میان زن تشنه‌ و

             من همچو جویبار

                               كمین.

 

 

 

+ نوشته شده توسط کامیل در پنجشنبه 5 مهر1386 و ساعت 4:5 |

 qubad

 

 

 

ترجمه‌ی شعری از قباد جلی زاده‌

 

 

 

"برزخ"

 

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

چندان كه‌ دستم بر گنبد پستان حلقه زده است

نیم آنقدر به‌ قصد دعا از هم بازشان نکرده ام

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

چندان كه‌ در مقابل رقصی عریان به‌ سجده‌ رفته‌ام

نیم انقدر به‌ ركوع بر سینه‌ سجاده‌ نرفته‌ام

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

چندان كه‌ در گردابهای گرم اندام زن شنا كرده‌ام

نیم انقدر به‌ قصد وضو آستین بالا نزده‌ام

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

كه‌ سینه‌ام

مزرعه‌ای باشد از زلف زنان دیوانه‌ای

               كه‌ لحظه‌ای با من همخوابه‌ شدند

                       و تار مویی از انها به‌جا ماند

مرا مبخش

مبخشایم

مبخشای

روحم خیس خیس از "عورت" زن

دستم با دانه‌ انارهای گناه‌ سرخ

یك چشمم چلچراغ پستان و

چشم دیگرم رگباری از شراب

دهانم باغچه‌ای شعر حرام و

نفسم

گروهی پروانه‌ی فاحشه‌.

 

خدایا

با چه‌ رویی جرعه‌یی "سلسبیل" و

نسیم برگی از "طوبی" و

وصال پستان فرشته‌ای را از تو تمنا كنم

كه‌ من هنوز سرمستم از

بوی شرابی از "عین كاوه‌" و

نجوای برگی از "توی ملك" و

نوك پستان ادمیزادی.

 

به‌ دربانان درگه‌ "ریان" چه‌ بگویم

كه‌ من هنوز

كودك محله‌ى سیب باشم و

دلم

  مشرف بر كوچه‌ای از بوسه‌

 

 

مبخشای

مبخشایم

مرا مبخش

انگشتانم

به‌ راه‌ چیدن خوشه‌های انگور و

دست چین در ارتفاعات پستان

ف

ر

و

ر

ی

خ

ت

دیگر انگشتی برای شهادت نمانده‌ است

 

 

 

یا رحمن و یا رحیم

یا منان و یا كریم

همچنانكه‌ خون كور را لبریز از لبخند چراغ میكنی

همچنانكه‌ سنگ را در توفان دل غرق میكنی

همچنانكه‌ آهو و برگ به‌ صحرا میبخشی

دوشی از آتشم ببخشای

پنجره‌ای از هدایتم بده‌

انگشتی از نورم عطا كن

مرا ببخش

مرا ببخش

مرا ببخش!

 

·        عین كاوه‌: شهرکی مسیحی نشین در حومه شهر اربیل پایتخت حکومت کردستان. از انجا که شهر اربیل بافتی مذهبی دار، مردم برای خریدن و یا نوشیدن مشروب به عینکاوه میروند. در این شهرک مشروب فروشیها و بار و میخانه های فراوانی وجود دارد.

·        توی ملک: از محله های قدیمی شهر سلیمانیه که حیاط خانه هایش پر از درختان توت میباشد. دخترانش به زیبایی شهره اند.

 

ترجمه شده از كتاب ـ شهید تنهایی قدم میزند ـ

 

برای خواندن ترجمه اشعار دیگری از قباد به خانه سعید بروید

 

 

 

بوهمی

هونه‌ر ته‌نيا له‌ديکتاتوره‌کان راناکا، له‌چه‌ند وه‌حشييه‌کى وه‌ک ئاغاى سه‌رۆک کۆمار هه‌لنايه‌ت زۆر جار هونه‌رو جوانى و کتێب ناچارده‌بن له‌ترسى جه‌هل خۆيان بشارنه‌وه،

ئه‌و بينه‌ر و خوێنه‌ر و ره‌خنه‌گرانه‌ى له‌جوانى تێناگه‌ن و حوکمى به‌سه‌ردا ده‌دن ترسناکترن له‌و پۆليس و سه‌ربازانه‌ى ئاگريان تێبه‌رده‌دن

کامیل گیان،هه‌ر هه‌رێمێک بتوانێت ديکتاتۆر و جه‌لادى زور به‌رهه‌م بهێنێت له‌گه‌ليشياندا هونه‌رمندى درۆزن، ره‌خنه‌گرى گه‌مژه‌، بينه‌ري کوێر زۆر به‌رهه‌م ده‌هێنێت

کامیل گیان: ئه‌گه‌ر تا ئيستا ره‌خنه‌و بيرو برواى خوم له‌سه‌ر وتاره‌کانى ئيوه ‌نه‌داوه‌ ته‌نيا له‌ترسى نه‌زانيه‌

من ته‌نيا خوێنه‌رى باشم

به‌هيواى سه‌رکه‌وتنى ئيوه‌

به‌لام تێکۆشانم  وایه ‌که ‌به‌ خوێندنه‌وی باش تێبینی خۆمت بۆ بنوسم

به‌سپاسه‌وه

ترجمه:

هنر تنها از دیکتاتورها فرارنمیکند، از چند وحشی همچون آقای رییس جمهور فراری نیست

خیلی اوقتات هنر و زیبایی و کتاب، مجبور میشوند از ترس جهل خود را مخفی کنند

بیننده و خواننده و منتقدانی که از زیبایی جیزی نمیفهمند، و در موردش حکم صادر میکنند، ترسناکتر از پلیس و سربازانی هستند که آن را آتش میزنند.

کامیل جان، هر جایی که بتواند، دیکتاتور و جلاد بسیاری تولید کند، به همراه آنها هم هنرمند دروغگو، منتقد کودن و بیننده کور بسیاری تولید میکند.

کامیل جان، اگر تابحال نقد و نظر خودم را در مورد مطالبت ننوشته ام ، تنها از ترس ندانستن بوده است.

من فقط خواننده خوبی هستم.

با ارزوی موفقیت شما

اما در تلاشم که با مطالعه بیشتر، نظرات خودم را برایت بنویسم

با تشکر

 

 

 

 

سعید دارائی